
سلام
از شهر رسول ا... بر شما عاشقان مشتاق حضور در سرزمین وحی عرض سلام دارم/ همین چند ساعت قبل در حرم شریف آقا نائب الزیارتتان بودم هرآنکه یادم آمد وهرکسی که التماس دعا داشت ونداشت را یاد کرده وبجایشان زیارت کردم.
دوستا(حقیقی ودنیای مجازی۰کلیه ی کسانی که بر گردنم حق داشتند )را نیز یاد کردم.دعایم کنید تا زیارتم وخدمتم مرضی درگاهش قرار گیرد.
سلام
خدای منان براین حقیر منت نهاده وبرای مدتی به آستانبوسی خویش واولیای خود به سرزمین وحی دعوت نموده اند.
نائب الزیاره امام وشهداوجمیع دوستان خواهم بود.
دعا کنید تاشرمنده الطافش نگردیم.
شاید آخرین نفری بودم که می بایست از اتوبوس پائین می آمدم ، هر سوار وپیاده شدن به اتوبوس برایم بسیار دشوار وبدون کمک غیر ممکن بود.اولین تجربه را در ««چوارته»»ی عراق کسب کردم،آنجائیکه می بایست هشت پله ی مرتفع یک منزل روستایی رابرای پاسخ به چند سوال بالا می رفتم و پس از جواب دادن برمی گشتم.بخاطر دارم در رفتن به بالا با مشکل حادی مواجه نشدم اما در پائین امدن از پله ها از پله ی پنچم یا چهارم خودم را به حیاط که مملو از آب باران شب گذشته بود پرت کردم،
پله ی اول اتوبوس را به هر زحمتی بود پائین آمدم عبارتهای «اسرع،اسرع وهذا شیخ ،هذاشیخ » مرا وادار کرد که از پله ی دوم اتوبوس خودم را به محوطه ی اردوگاه پرتاب کنم،بدلیل از کار افتادگی عصبهای پاها در آنها هیچ دردی حس نمی کردم.
گروهبان عراقی با عصبانیت از من می خواست که با سرعت خودم را ازاتوبوس دورکرده وبه وسط محوطه بروم.
تعدادی از دژبانها وسربازهاکه تونل مرگ ووحشت را تشکیل داده بودند وتمامی دوستان را به هر طریق ممکن زیر ضربات سنگین مشت ولگد وباتوم گرفته بودند با دیدن ما چند نفردندانشان به سنگ خورد زیراوضعیت وجراحت ما بگونه ای بود که امکان تنبیه را از آنها گرفته بود.
خستگی روح وجان واقعا بر 400نفر مان مستولی شده بودبه هرآسایشگاه چهل وهشت تا پنجاه نفر فرستادند،هشت آسایشگاه در قاطع دو کمپ 10 وجود داشت که باورود اسرای جدید این قاطع تکمیل شد.
برای رفتن به آسایشگاه باز آخرین نفر بودم،بکمک دستها وپاشنه پا هایم به حرکتم سرعت دادم اما حرکتم مورد قبول عراقی ها نبود.لذا به دوتا از بچه ها دستور دادند تا مرا کمک کنند.
محل اسقرارما مجروحین آسایشگاه چهاربود(بدلیل نزدیکی این آسایشگاه به سرویس بهداشتی)تعداد مجروحین موجود در این آسایشگاه سی الی سی وچند نفر بود ند.
آن شب را هرکی در جایی از آسایشگاه بدون امکانات (بر روی موزائیک های سرد)خوابیدندو خواب های فراوان دیدند.
بچه ها در ماهای اول اسارت بهنگام خواب معمولا خواب کس وکار خودرا می دیدند.
غروب روز 1/29/ 65
روز سخت وخشنی را دوستان پشت سر می گذاشتند،ما مجروحین آش ولاش کتک نخوردیم اما دوستان وهموطنان ما بیش از حد مورد آزار واذیت قرار گرفتند.
هرگاه این ابیات ((بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش زیک گوهرند و چو عضوی بدرد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار)) زیبای شیخ اجل سعدی شیرین سخن از روحمان رخت بربندد .آنروز روز بی غیرتی ماست.آنچه بر ما گذشت عذاب روحی بود نه درد رنج کابل و ...
ونباشد روزی که مصداق این شعر زیبای سعدی گردیم ((تو که از محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی))
همه ی عراقی های حاضر در محوطه ی دژبان مرکزی همه ی اسرا را زیر سخت ترین ضربات :کابل،شلنک ،باتوم ،مشت ولگد وبشت پا گرفته بودند.ما چند نفر جایی سالم برای ضربه زدن نداشتیم وگرنه ما نیز...
هرکه سوار اتوبوس می شد ضربات بی امانی را از دژبانها وسربازهای عراقی باید تحمل می کرد،یقینا این کتکها پیش نیاز کتکهای اردوگاه بود
تعداد اتوبوسهایی که دوستان سوار شدند برایم قابل شمارش نبود. ماچندنفرآخرین افراد ومن آخرین فرد باقی مانده بودم که بر روی زمین ولو شده بودم سر م را بالا گرفته وبه سرباز عراقی که داخل اتوبوس بود می نگریستم.بتنهایی قادر به هیچ کاری نبودم ،هموطنان خوبم بدون اجازه ی عراقی کاری نمی توانستندبکنند،سرباز عراقی هم که بی خیال قضیه بود.بعد از مدتی یک عراقی دستم را گرفت ومثل لاشه ی گوسفندی فربه بزور مرا بداخل اتوبوس کشاند.هنگامیکه مچم را گرفته بود متوجه وجود شئی در زیر آستینم شد،عینکم را آنجا جاسازی کرده بودم،یاد گرفتم عینک به زبان عربی «نَظّاره» می شود.
مرا در صندلی اول اتوبوس نشاندند.ما چند نفر لباس مرتبی نداشتیم تکه پارچه ای را که بدور کمر من باب ستر عورت بسته بودیم دردسرش زیاد بود.
خورشید روز 29 فروردین درسرزمین عراق ازفروغ می افتاد،شب بالا پوش تیره وتاریکش را کم کم برروی همگان می کشاند.
تشنگی ،خستگی،درد ضربات پی درپی 24ساعت گذشته ،گرسنگی وآشفتگی روحی خودش را بر اکثر اسرا داشت حاکم می کرد.سکوت مطلق وخاموشی رابخوبی حس می کردم.خیلی ها ناخواسته نرمک نرمک چرت می زدند بعضی ها بفکر فرو رفته بودند.جماعتی نا خودآگاه در 36 ساعت قبل از این سیر می کرند.
سکوت وخموشی وترس برسرنشینهای اتوبوسها حاکم بوداتوبوسهای حامل اسرا در شلوغی خیابانهای بغداد با بوقهای ممتدشان مارا به ناکجا آبادپیش می برد.مردم بغداد وقتی متوجه کاروان اسرا می شدند هلهله وشادی ولزکه شان گوش زمین وزمان را کر می کرد.
کپر نشینهای بغداد را پشت سر کذاشتیم.چشمانم را به انتهای نا مشخص جاده دوخته بودم چز تاریکی شب چیزی به چشم نمی خور د،دو سرباز عراقی وراننده گرم صحبت بودند.بچه ها از فرط خستگی بخواب عمیقی فرو رفته بودند. دهه ی اول ماه قمری(شعبان)بود ماه چهره ی زیبایش را برخ همگان می کشید خبر از مولود نیمه ماهش میداد.کاروانی شتر وشردارانش را لحظه ای دید م.ناخواسته ذهنم به غروب روز دهم محرم سال 61 هجری پروازکرد،خدای من چه شد که عزیز زهرا را سر بریدند ،چرا اهل بیت عصمت وطهارت را به اسیری گرفتند،چرا گوشواره از گوش دردانه ی امام شهید برکشیدند،انشگت امام را... .
نمی دانم به کجا می بردند اما با وسیله وبسرعت می رفتیم،مرد وجوان بودیم ودر مقابل کتک مقاوم ،کودک سه ساله در بین ما نبو د، انگشتر وساعت وپولهامان را بااشاره ی دست گرفتند.سرهای شهدامان را بر روی نیزه درمقابلمان بحرکت درنیاوردند.آفتاب سوزناک عراق در بین راه بروجود خسته مان نتابید.هیچکداممان را برمرکب لخت ننشاندند وبردست وپاهامان غل وزنجیر نبستند.
به وال... جای قیاس نیست،قطره ی ناچیز وبی ارزش که با دریای پاک ونزیه یکی نیست .
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسن و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
شام عریبان آقام امام حسین (ع) وحرکت کاروان اسرا را در ذهنم مرور می کردم که چشمم به تابلوی کنار جاده افتاد که بر رویش نوشته شده بود«الرمادی» اتوبوسها میدانی را دورزدند وپیش رفتند ،سرباز عراقی ساختمانهای دوطبقه ای را که تمامی چراغهای داخل اتاقهاش روشن بود نشان داد وگفت:هذا«قفسکم»»فهمیدم رسیدیم. بدلیل ترمزها ی پی درپی وبوقهای ممتدی که رانندگان عرب می زنند تمامی بچه ها بیدارشدند.و... .
ادامه ی روز 65/1/29
بچه ها روز سخت وطاقت فرسایی را در دژبان مرکزی گذراندند.
حدود ظهر بود که بجز ما 9 یا 10 نفر که جراحتمان شدید بود تمامی بچه ها را از دژبان مرکزی بیرون بردند،بعد از گذشت چند ساعت اسرا را در حالی که خسته وکوفته شده بودند،آوردند.
قریب چهار ساعت این عزیزان را سوار برآیفا هایی(کامیونهای نظامی) که چادرشان را برداشته بودندسوار کرده و در خیابانهای بغداد چرخانده بودند که در طول آن مدت مورد تحقیر وتوهین وبعضا این عزیزان را مردم بغداد با تخم مرغ وگوجه و... مورد ضرب وشتم قرار داده بودند.
بچه ها علاوه بر خستگی جسم از لحاظ روحی خیلی زیاد کسل شده بودند.
روزهای نخست اسارت سخت ترین روزهای زندگی هر اسیرمی باشد،زیرا اسیر با محیط ومسائلی مواجه می شود که هیچگاه در عالم خیال خود هم تصور نکرده زیرا انسان از محیطی که خود کننده وتصمیم گیرنده ی تمامی خواسته هایش بوده
قدم در فضایی می گذارد که هیچگونه حق انتخاب واعتراضی ندارد.
نگرانی از آینده وبیخبری از خانه وکاشانه ،جراحت و... تماما محیط روحی نا امنی را برای اسیر فراهم می کند.مگر انسانهایی چون من می تواند عاطفه ،احساس وعلقه های خانوادگی را کنار بگذارد،
در سکوت حاکم بر فضای دژبان مرکزی به گذشته نچندان دور م می اندیشیدم،نمایشنامه ای را بمناسبت گرامیداشت 22 بهمن با همکاران فرهنگی اجرا کردیم که بنده نقش اسیری را ایفا میکردم شهید خانکلابی نقش بسیجی را بازی می کرد که به شهادت رسیدند.چه تقدیری! کاش من هم ... .
ماچند نفری که درسلولی بودیم اگر مونتاژمی کردند سه نفر سالم از کار در می آمدیم!!
مدت چند ساعتی که دوستان ما را به شهر بغداد برده بودند ما نیز از اذیت وآزار روحی بی نسیب نماندیم زیرا دو باند بزرگ را در مقابل درب ترده ای سلولمان گذاشتن که نخواسته مجبور به شنیدن آهنگهای تند عربی بودیم.
من وحجت بدلیل ناراحتی که درقسمت سر داشتیم از همه بیشتر آسیب پذیر بودیم .
عصر همه بچه هارا به حیاط دژبان مرکزی انتقال دادند .بعد از تنبیه های فراوان دسته جمعی سوار بر اتوبوسهای نظامی(نیسان دیزل)شدیم،باز من آخرین نفر بودم وشنیدن عبارت «هذا شیخ،هذاشیخ» بطورمکرر به گوشم می خورد.
پای رکاب اتوبوس در حالی که سرم را بالا گرفته بودم منتظرکمک هموطن یا دشمن بودم.هموطن نیاز به فرمان عراقی داشت ودشمن نیزبی خیال من.در نهایت گروهبان عراقی مچ دستم را گرفت ومرا بالا کشید.درحالیکه مچم را گرفته بود متوجه عینکم که در زیر آستین مخفی کرده بودم شد،پرسید چیست با اشاره فهماندم وآموختم که به عینک نظاره می گویند.
تا از پادگان بیرون شدیم شب تاریکی خود را بر روز 29/1/65 حاکم کرده بود.
اسارت از استخبارات آن روی خود را به رخ بچه ها نشان میداد،خیلی از برو بچه ها بمحض ورود به این مکان با مشت ولگد ،پشت پا ،باتوم ،کابل وشلنک های عراقی مواجه وپذیرایی می شدند.
ورودیّه ی زیبایی در مقابل ما قرار داشت،هیچ کدام از ما چند نفر را تنبیه نکردند،زیرا تمامی ما سخت مجروح ودربداغان بودیم.
شکل وشمایلم دیدنی شده بود ریش بلند وموهای تراشیده قسمت بالای سرجهت انجام عمل جراحی و باند پیچی کردن سرم
موجب شده بود که همگان فکر کنند من روحانی هستم به هر جایی که برای اولین بار وارد می شدم تمامی عراقی ها انگشتان اشاره ی خود را بسمت من می گرفتند ومی گفتند:«هذا شیخ،هذاشیخ »واقعا مورد عنایت خداوند متعال قرارگرفتم زیرا بدلیل مجروحیت سختی که بر من وارد شده بود عراقی ها مرا مورد تنبیه قرار نداند.
فضای اتاقی که ما چند نفر درونش بودیم بسیار بزرگ بود .
نیمه های شب نیرو های نظامی اسیر شده در مناطق سومار،شرهانی ،تپه انگشتی و... را به استخبارات آورده با وضع بسیار بدی ضمن اینکه مورد ضرب وشتم سنگین قرار می دادندآنها را وادار به درآوردن تمامی لباسهایشان کرده وپس از کتک زدن مفصل با لباس زیری که بتن داشتند درون سالنی که بودیم می فرستادند. دل هر انسان قصی القلبی از این همه بیرحمی ها کباب می شدواشک در چشمان وبغض در گلو حبس می شد.
24 ساعت سخت وطاقت فرسایی را پشت سر گذاشتیم.
عصر همانروز همه مارا به دژبان مرکزی انتقال دادند.
دژبان مرکزی دارای حیاط بزرگی وسلولهای 2*2 که درون هریک از این اتاقها 20 نفر از اسرا جا داده شده بود.
تمامی اسرایی که بامن درسلول بودندجز ءسخترین مجروحین بودند:
دو نفراز آنها است خوانهای پاهایشان دچار شکستکی کامل شده بودوبه همین علت آنهارا با پتو جابجا می کردند.
یکی دو نفر یکی از چشمانشان بدلیل اصابت تیر یاترکش از حدقه درآمده بودو...
دونفر بدلیل اصابت تیر به معده وخونریزی داخلی هنوز دولا دولا راه می رفتند.
ما چند نفر هم که از ناحیه ی سرمورد اصابت تیر ویا ترکش قرار گرفته بودیم و...
